متن کامل
کد: 3   تاریخ انتشار: 1392/05/08 | 1:58 PM

داستان بســـتنی و داستان پست و پسته
در ساعات مياني روز جمعه اي از تابستان مرد در اتاق رو به حياط خانه اش دراز كشيده بود و ضمن ورق زدن صفحات ويژه نامه تابستاني يك هفته نامه، بستني خوردن دخترش را تماشا مي كرد دخترك در حالیکه با بي میلي به بستني ميوه اي ليس مي زد مادرش را صدا كرد كه : «فردا بايد برايم بستني كاكائويي فلفي بخري» و از تو آشپزخانه صداي مادر بلند شد كه

در ساعات مياني روز جمعه اي از تابستان مرد در اتاق رو به حياط خانه اش دراز كشيده بود و ضمن ورق زدن صفحات ويژه نامه تابستاني يك هفته نامه، بستني خوردن دخترش را تماشا مي كرد  دخترك  در حالیکه با بي میلي به بستني ميوه اي ليس مي زد  مادرش را صدا كرد كه : «فردا بايد برايم بستني كاكائويي فلفي بخري» و از تو آشپزخانه صداي مادر بلند شد كه «جل الخالق بستني كاكائويي  ديده بوديم اما فلفلي شو نه شنيده و نه ديده بوديم» دخترش جواب داد « من خودم ديدم كه دختر همسايه از بستني فروشي سر خيابون خريده بود، مي گفت هم شيرينه هم تنده»!.
مرد به ياد سالها قبل افتاد كه براي اولين بار بستني خورده بود چند دهه قبل كه او پسر بچه اي 5 – 4 ساله بود و براي اولين بار در شهر كوچك آنها بستني فروشي افتتاح شده بود و يك روز گرم داداش بزرگش به همراه دوستش دست او را گرفته بود و به بستنی فروشی رفته و سفارش سه ظرف بستنی داده بودند وقتیکه بستنی فروش بستنی ها را در سینی همراه با سه قاشق فلزی کوچک  درون يك لیوان اب، روی میز انها گذاشته بود انها متوجه شده بودند  دو نفری که با لباسی ساده  روی صندلی های میز مجاور نشسته و روی میز شان هم ظروف بستنی وقاشقهای درون لیوان اب به چشم می خورد به انها زیر چشمی نگاه می کنند و منتظرند تا ببیند انها چگونه این خوراکی جدید را می خورند و نقش لیوان اب حاوی قاشقها چیست؟ در این میان داداش بزرگ او که متوجه نابلدی ان دو نفر در خوردن بستنی شده بود تصمیم گرفت به اصطلاح با انها شوخی کند لذا در یک لحظه که ان دو متوجه نبودند مقداری از اب لیوان را زیر میز خالی کرد و با یکی از قاشقها شروع به بهم زدن بستنی اش کرد!. ان دو نفر که او را مشغول همزدن بستنی دیدند اب لیوان را درون بستنی های خود خالی کرده و مشغول بهم زدن مخلوط اب و بستنی شدند!. مرد یادش امد دوست داداشش گفته بود "شوخی خوبی نکردی با هر دست که بدی با همون دست می گیری حتی بیشتر هم می گیری". و او ان لحظه معنی ان ضرب المثل را نفهمیده بود.
 بعد از خوردن بستنی ها داداشش یک بستني قيفي هم برايش خريده و او را به خانه فرستاده بود. در خانه مادر كه بستني را دست او ديده بود تهديد گونه بهش گفته بود "حواست باشه مقواي دور اونو نخوري ها"! و او با حرص و ولع به بستني ليس زده و آرام آرام بستني را خورده بود تا به قيف آن يا به قول مادرش به مقواي آن رسيده بود و ناخواسته قسمتي از قيف بستني را كه خيس و نرم شده بود همراه بستني وارد دهانش کرده و مزه خوب آنرا حس كرده بود و سپس يواشكي دور از چشم مادر تكه تكه از قيف بستني را همراه بستني  خورده بود تا جائيكه فقط انتهاي قيف در دست او مانده بود كه ناگهان مادرش متوجه شده و فرياد زده بود كه « مگر نگفتم مقواي اونو نخور»! و تا به خودش آمده بود مادر دو سه تا پس گردني حواله اش كرده بود و او هم در همان حال انتهاي قيف را بلعيده بود و طعم خوش آن را در گلويش چاشني سوزش هاي پس گردنش كرده بود! و البته در همان شرایط هم برادرش به خونه برگشته و به مادرش توضیح داده بود که این مقوا نیست بلکه ویفر است.  و او هم معنی ضرب المثل دوست داداشش را  فهمیده بود!. 
         *                  *
با احساس خنكي و سردي كه در پشت گردنش حس كرد به زمان حال برگشت و متوجه شد دخترش که در تلاش براي روشن كردن تلويزيون روي ميز پشت سر او بود بخشي از بستني ذوب شده اش را حواله پشت گردن او كرده است! تلويزيون كه روشن شد شبكه استاني در حال پخش آگهي هاي تبليغاتي قبل از شروع برنامه كودك بود. دخترش داد زد « آخ جون سرزمين شگفت انگيز، مامان جون به بابا بگو منو ببره سرزمين شگفت انگيز» مرد برگشت و به صفحه تلويزيون نگاه كرد آگهي تبليغاتي در خصوص تبليغ و معرفي سرزمين شگفت انگيز و محل بازي بچه ها بود اما بجاي معرفي بازيها و سرگرمي هاي آن سرزمين! آشپزجواني را نشان مي داد كه با پسركي 6 – 5 ساله انگار در حال بازي شطرنج بودند اما به جاي تخته شطرنج خمير پيتزايي بين او دو بود و به جاي مهره هاي شطرنج آن دو به ترتيب و به نوبت مخلفات پيتزا را روي خمير مي چيدند و در پايان اين فعاليت ورزشي، فرهنگي، تغذيه اي ! جوانك  آشپز و پسر 6 – 5 ساله به نشانه موفقيت دستهايشان را در هوا به هم كوبيدند و پيروزي مشترك شان را جشن گرفتند!. مرد فكر كرد كه چقدر خوب از  رسانه جمعي تفريحات سالم و تغذيه مناسب براي كودكان معرفي مي شود!. 
 نگاه مرد به صفحه اول هفته نامهء پيش رويش و به عناوين مندرج در ان برگشت:- تلويزيون دانشگاه فرهنگ سازي – اوقات فراغت كودكان را در تابستان با سرگرمي هاي مفيد پر كنيم - فست فودها كودكان ايراني را به سمت  چاقي و بيماريهاي قلبي و سرطان سوق مي دهند- به كودكان بياموزيم روياهاي خود را در زمين هاي ورزشي جستجو كنند.
  مرد از گرما و تابستان كلافه شده بود. هفته نامه را بست پشت جلد هفته نامه چشمش به تبليغ  چيپسي افتاد كه ادعا شده بود با كره بدون كلسترول آماده شده و كلسترول بد خون را پايين و كلسترول خوب خون را بالا مي برد!. ‌مرد اینبار چشمانش را  بست و مصمم شد تا دقايقي هيچ چيز را نبيند و به هيچ چيز فكر نكند! اما قطع ناگهاني زوزه كولر آبي كه نشان از قطعي برق و افزایش گرماي اتاق داشت اين مجال را هم از او گرفت!
              مرداد1390 کرمان.
پست و پسته
پسرك لاغر اندام كه كتابهاي فارسي ، علوم وحساب اول دبستان را به اضافه يك دفترچه با كاغذ كاهي و يك مداد روی دسته شکسته صندلی اش گذاشته بود، کمی روي صندلي  جابجا شد و نگاهي به كتابهايش انداخت و منتظر زنگ تفريح شد. جلد كتابهايش با ورق روزنامه پوشانده شده بود  تا كثيف نشوند. چند ماه از سال تحصيلي گذشته بود و او حالا مي توانست بعضي جملات را بخواند . صفحه روزنامه اي كه جلد كتاب علوم اش را پوشانده بود تاريخ دي 1346 را نشان مي داد  و اين جمله درشت بعنوان سر تيتر بر آن نقش بسته بود: هجوم ملخ هاي دريايي به جنوب. پسرك عادت كرده بود اين جمله را روزي چند بار بخواند ویاد بعضی مردم بیافتد که شنیده بود این ملخ های درشت را مثل میگو پخته و خورده بودند!.
 باباي او نمايندگي فروش نشريات يكي از دو موسسه انتشاراتي بزرگ كشور را داشت و به نوعي تنها روزنامه نگار شهر كوچكشان محسوب مي شد. روزنامه ها و مجلات هفتگي را در اتاقك بسيار كوچكي در ميدان اصلي شهر به مردم مي فروخت و از روزنامه هاي فروخته نشده سال قبل  گاهي پاكت درست مي كرد و كيلويي به ميوه فروش ها مي فروخت تا ميوه داخل آنها به دست مردم بدهند و از همان روزنامه ها هم براي كتابهاي بچه اش جلد درست كرده بود. گاهي هم خبر و گزارشي را براي چاپ به دفتر روزنامه در مركز استان مي فرستاد که البته كمتر چاپ مي شدند يكبار هم كه گزارشي از آماده سازي شهر براي ورود همسرشاه به شهرشان، فرستاده بود باعث دردسرش شده بود زيرا تيتر زده بود كه «مسئولين خدمتگزار شهر ما با رنگ زدن و گچ مالي ديوراهاي كاهگلي و خشتي خيابانها، شهر را آماده ديدار عليا حضرت مي كنند»!. و يكبار ديگر هم بر حسب درخواست و اصرار معاون فرماندار شهر عكسي از عدالت پسر 6 ساله تپل و مپل فرماندار كه اتفاقاً همكلاس پسر خودش بود براي چاپ فرستاده بود. عكس عدالت را در حالت دراز كش نشان مي داد و مرد هر چه فكر كرده بود چه چيزي در توضيح عكس عدالت بنويسد چیزی به ذهنش نرسیده بود زیرا عدالت بچه اي كاملاً بي هنر و خاصيت و  بقول معلم شان تنبل بود حتی وقتی معلم از او پرسيده بود جمع 2 + 7 چند مي شود؟  او جواب داده بود  10 و معلم گفته بود "عدالت جان اشتباه نمي كني، زیاد نگفتی؟" و او پاسخ داده بود نه 10 مي شود چون بابام گفته آدم بايد فكرش بزرگ باشه و هيچي را كم نبينه!. دست آخر در زير عكس ارسالي براي چاپ نوشته بود «عدالت امروز در آرامش خوابيده،زمستان سرد 1347».  و اتفاقاً خودش از اين زير نويس عكس خوشش آمده بود. اين جمله البته بعداً حسابي باعث عصبانيت جناب فرماندار شده بود و كلي ماجرا براي مرد درست كرده بود و او را سین جین کرده بودند.
                    *                      *
زنگ تفريح كه با كوبيدن بر آهن كهنه آويزان در گوشه حياط توسط سرايدار مدرسه  به صدا در آمد، معلم از بچه ها خواست از كلاس بيرون نروند و توضيح داد كه امروز قرار است به بعضي از انها كه وضع مالي خوبي ندارند تغذيه مجاني داده شود و از دانش آموزان كلاس خواست بازرس كه به كلاس آمد هر كس شغل پدر خود را بگويد تا فقيرها مشخص شوند. لحظه اي بعد بازرس داخل كلاس شد و پشت سرش سرايدار مدرسه با يك ديگ عدسي داغ وارد شد. بازرس سوالات خود را از بچه ها شروع كرد به صندلي پسرك كه رسيد پرسيد: "پسرجان امروز صبحانه چي خوردي". پسرك كه كمي لكنت زبان داشت آهسته جواب داد: پ پ پست. بازرس گفت "آفرين پسته خوردی پسته خيلي مقوي است و مواد مغذي آن براي بدن شما كودكان بسيار مفيد است"!. معلم كلاس به كمك پسرك آمد و توضيح داد كه « جناب بازرس پست نوعي خوراكي براي صبحانه است كه با ريختن آرد گندم جوشانده شده و برشته شده درون مقداري آب و روغن داغ تهيه مي شود». و براي ادعاي فضل افزود: « شايد نام آن يعني پست از واژه پستا كه نوعي غذاي خمير مانند فرنگی است اقتباس شده باشداما بهر حال پست غذاي غیر پولدارا است». سوال دوم بازرس از پسرك اين بود "خب پدرت كجا كار مي كند". پسرك لحظه اي به فكر فرو رفت و از خودش پرسيد آيا پدرش كه روزنامه فروش و روزنامه نگار است پولدار هم هست يا نه؟ و يادش آمد كه پدرش يكبار گفته بود « روزنامه نگارها به زور مي تونن يك موتورسیکلت بخرن» و استدلال کرد صبحانه هم كه پست مي خورند و معلم هم گفت كه پست غذاي غیر پولدارا است پس اونا هم فقيرند.  بخودش آمد و تصميم گرفت فقرشان را بيشتر به بازرس بنمایاند بنابراین جواب داد « با  با بابام تار مي  مي  می تنه»!. البته منظورش اين بود كه بابام كارگره و كار مي كنه اما چون علاوه بر لكنت زبان بقول معلم شان شلي زبان هم داشت به جاي كار می کنه گفت تار می تنه. بازرس گفت "پس پدرت تار و تنبك مي زنه. خب به اين بچه هم عدسي بدين"!. پسرك با خوشحالي ليوان پلاستيكي پر از عدسي را گرفت و مشغول خوردن شد اما هنوز نصف عدسي ها را نخورده بود كه ياد حرف ديگري از پدرش افتاد كه گفته بود " روزنامه نگارها وخبرنگارها پول زياد ندارند اما شغل پاكي دارن". پسرك از حرفهايش پشيمان شد و رفت به طرف بازرس كه شغل پدرش را بهتر توضيح دهد و گفت "آ  آ  آقا اجازه با  با  بابامون تار نمي زنه..." بازرس كه در حال خارج شدن از كلاس بود اجازه نداد پسرك جمله اش را تمام كنه و گفت "آهان چشمهاي بابات ضعيف و تار مي بينه به بابات بگو هر روز يك استكان آب اسفناج پخته و يك ليوان آب هويج تازه بخوره كه ويتامين A زياد دارند و براي چشمانش مفيدند"!. عدالت كه رديف جلو كلاس نشسته بود با غرور به پسرك نگاه كرد و گفت: "هويج همون زردكه. تا حالا آب هويج خوردي من هر روز آب هويج و پسته مي خورم"!. و پسرك يادش آمد كه زردك پخته را قاطي سيب زميني پخته براي ناهار و شام خورده است!.
         *               *
حالا از آن ايام حدود چهل و پنج سال گذشته بود پسرك اكنون مرد ميانسالي بود كه هنوز لكنت زبانش را داشت هر چند ديگر زبانش شل نبود و دنبال شغل پدرش يعني روزنامه نگاري هم نرفته بود و گر چه دست به قلمش بد نبود اما به خاطر خالي بودن جيب روزنامه نگارها و نويسنده ها و مشكلات فرا روي اين چنين مشاغلي ، دنبال شغلي ديگري رفته بود. چاپخانه اي داير كرده و همه جور كار چاپي البته به غير از چاپ روزنامه و نشريه انجام می داد مثل چاپ كارت عروسي و آگهي ترحيم و آگهي هاي تبليغاتي جورجور براي مشاغل مختلف. در آگهي هاي مشاغل گاهي اوقات ادعاهاي عجيب و غريبي هم مي ديد اما به خودش مي گفت به من چه كه درون آگهي ها چه مي نويسن من كه بيشتر از حق چاپم از آنها چيزي  نمي گيرم.
 مدتی قبل یکروز که  برای تحویل کارهای چاپی به اداره ثبت احوال رفته بود، پس از سالها عدالت را انجا دیده بود که همانطور چاق و چله بود و برای تغییر در نامش مراجعه کرده بود! و ظاهرا نامش را به عدالترضا! تغییر داده بود و گفته بود " انبوه ساز مسکن است! و بقول دیگران بسازوبفروش"! و ظاهرا فکر بزرگ گذشته را داشت چون گفته بود  واحدهای 70 متری با 20 مترپارکینگ و انباری می سازد اما به عنوان 100 متری به مردم می فروشد و به تامین مسکن انها کمک می کند!. 
              *                    *
 مرد چاپخانه دار روي صندلي چوبي اما مبله چاپخانه اش خود را كمي جابجا كرد و تلويزيون كوچك روي ميزش را روشن كرد تلويزيون سریال پليسي ایرانی اما تكراري پخش مي كرد چند لحظه بعد نوبت به آگهي هاي تبليغاتي ميان برنامه رسيد در يكي از آگهي ها مردي شتاب زده خودش را به داخل فروشگاهي رساند و گفت: سا  سا... فروشنده خوش لباس بلافاصله گفت "درست آومدي فروشگاه جوراب ساسان همين جاست". مرد شتابزده دوباره گفت: سا سا... فروشنده پريد تو حرفش: "بله جوراب ساسان همه مدل ها را داره، ساق بلند، ساق كوتاه، بدون ساق، بدون قسمت پاشنه، حتي بدون سرانگشت، جوراب مخصوص راه رفتن در شن هاي ساحل، جوراب هر لنگه يك رنگ، جوراب هوشمند مخصوص كفشهاي تنگ و مخصوص كفشهاي گشاد"!!. مرد دوباره با  حالي زار گفت: سا سا سا و مرد فروشنده ليوان آبي دست او داد  و گفت "به خريداران عزيز ده دستگاه اتومبيل خارجي و 100 سفر سواحل كيش هديه مي دهيم"!. مرد با ناراحتي ليوان آب را سر كشید و گفت سا سا ساعت چنده ديرم شده. و  مرد فروشنده با حالتي خاص به او خنديد.
او از ديدن اين آگهي بشدت ناراحت شد تلويزيون را خاموش كرد و لحظه اي فكر کرد كه بهتر است ديگر آگهي تبليغاتي چاپ نكند و فقط كارت  عزا و عروسي چاپ كند و محاسبه كرد كه با اين همه عروسي و در كنارش اين همه مرگ به دليل تصادفات و نيز بيماريهاي قلبي  ناشي از تغذيه بد، قطعاً كسب و كارش كساد نخواهد شد و از نان خوردن نخواهد افتاد و تصميم گرفت نامه اي هم به صدا و سيماي محلي بنويسد . قلمي برداشت و اينطور نوشت:
با سلام و احترام، در مكتب و آيين مقدس ما تاكيد شده كه انسانها را نبايد به خاطر ظاهر، قيافه و طرز صحبت كردنشان به سخره گرفت دور از شان رسانه جمعي است كه آگهي تبليغاتي در خصوص كالا يا كالايي پخش نمايد كه دستمايه آن آگهي ها تمسك جستن به طرز حرف زدن غير ارادي و معلولیت افراد باشد نحوه حرف زدني كه خدواند بنا به مقدراتش به بنده اش اعطا كرده است. صدا و سيما كه دانشگاه فرهنگ سازي است نبايد مانند بعضي مردم كوچه و بازار براي كسب درآمد هر آگهي تبليغاتي را با هر مضموني و محتوايي تاييد و پخش نمايد....
صدای هولناک ترمز اتومبیلی در خیابان که انگار عابر پیاده ای را زیر گرفته بود رشته افکارش پاره کرد، قلم را کنار گذاشت و نگاه تاسف بارش را به خیابان دوخت و فکر کرد کاش هنوز تیتر روزنامه ها هجوم ملخ ها به بیابانهاو مزارع بود تا هجوم اتومبیلها به خیابانها،جاده ها و عابرین.  حداقل ملخ ها ادمها را نمی خوردند و خودشان قابل خوردن هم بودند ولی امروزه       امروزه اتومبیلها ادمها را بی رحمانه می خورند!.


                     اذزماه 1390 کرمان.

متخصصین کلینیک
پیام هــای سلامتــی