متن کامل
کد: 1   تاریخ انتشار: 1392/05/08 | 1:55 PM

حوض نقاشـــی
به یاد همه کودکان و بزرگترایی که در زلزله 5/10/82 بم جان باختند به ویژه همکاران عزیز زنده یادان آقای دکتر خواجه بمی و خانم دکتر اکبری و امیر کوچولوی پور منعمی در هشتمين سال مرگ آنها و تقدیم به همه عزیزان دندانپزشك که عاشق دندانپزشکی و سودای خدمت مردم در سر دارند

خانه های خیابان مهداب شده بودند یک تل خاک ،عین تمام بم . همه دنبال گمشده های خود میگشتند یکی دنبال فرزند، دیگری خواهر و برادر یا پدر و مادر . پدر با انگشتان خاک را می درید، دنبال فرزند دکترش میگشت فرزندی كه گرچه برای خودش بزرگ و تحصیل کرده شده بود اما برای پدر هنوز همان کودکی بود که در سال های نه چندان دور  شبها همان طور که درس میخواند روی کتابها خواب میرفت و پدر او را مانند عروسکی بغل میکرد و سرجایش میخواباند، اما حالا او کفتر کوچکش را گم کرده بود ! کجایی گلپونه ام!؟ زیر کدام سقف و دیوار خانه موهای قشنگت را جستجو کنم؟ من که دیگر همسن نخلهای پشترودم چطور چند خروار خاک را میتونم کنار بزنم؟! 
هنوز فک وفامیل نرسیده بودند . آدمهایی که از آبادی های اطراف شهر راهی خرابه های شهر بودند.
 کم کم هوا روشن میشد خون از انگشتان پینه بسته اش خاک را سرخ میکرد اما از عزیزش خبری نبود .یاد روزی افتاد که به مطب دندانپزشکی فرزندش رفته بود تا فرزندش به یادگار برایش دندان مصنوعی بسازد و دکتر دستهای زمخت پدر را در دست گرفته بود و گفته بود" بابا دیگه در باغ کار نکن حالا دیگر من باید کار کنم و تو باید استراحت کنی" و با خنده ادامه داده بود" دوستانم در دانشکده  به من میگفتن  "Finger Gold"بابا پرسیده بود :  "Finger Gold"یعنی چه ؟ و جواب شنیده بود "انگشت طلایی . یعنی کار دندانپزشکی من عالیه یعنی از انگشتانم هنر می باره........" ولی الان او باز هم کار میکرد  و کودکش را که در عمق ابدیت استراحت میکرد جستجو مینمود! پس چرا او را پیدا نمیکرد.
به تشکها  و بالشتهای کف اتاق رسید هنوز گرم بودند و بوی گل پونه اش را میدادند اما او نبود، پس کجا بود؟ نکنه هنوز زنده باشه ! آه یکدفعه یادش آمد موقعی که زمین لرزیده بود فرزندش دست او را کشیده و بیرون از خانه دویده بودند و عزیزش فریاد زده بود" بچه های همسایه اونا که بابا ندارند باید کمکشون .........." و دویده بود طرف خونه همسایه برای نجات دو بچه . همونا که همیشه با لهجه ی غلیظ و شیرین بمی "عم دکتر" صداش می زدن و برای مطبش نقاشی میکشیدن،  نقاشی گنجیشکک  اشی مشی  روی درخت خرما و دکتر هم قول داده بود روزی روی دندوناشون ماه و ستاره ی نقره ای بذاره !  پدر در افکارش داشت غرق میشد که صدای بلندی شنید :"دکتر را پیدا کردیم . "پدر دوید طرف صدا .       دکتر زیر دیوار خانه همسایه به زمین دوخته شده بود و دستانش دراز به سویی !!کمی دور تر از جهت دستهای دکتر دو کودک همسایه زیر دیوار بودند دست در دست یکدیگر و دهان بازشان پر از خاک بود انگار هنوز فریاد میزدند "عم دکتر کمکمون کن افتادیم تو حوض نقاشی! " پدر خم شد و شکست عینهو شاخه درخت بید روبروی ارگ قدیم و انگشتان طلایی عزیزش را لمس کرد بوئید و بر چشم گذاشت و قطرات اشکش خون سر انگشتانش را رقیق کرد و انگشتان طلایی فرزندش را رنگی دیگر بخشید مثل رنگ پای کفتر های چاهی ! حالا باز هم یاد ادامه حرفهای اون روزشون در مطب افتاد که به فرزندش گفته بود : البته فرزند انگشتای طلا و طلای انگشتا اونقدر باید گیرا باشه که دست نیازمند را هم بگیره ! و گلپونه اش با خنده پاسخ داده بود  یعنی" Pen Grasp" خوبی داشته باشه ؟" و او معنی این کلمه را آنروز نفهمیده بود و دیگه  چیزی هم نپرسیده بود ولی حالا فکر میکرد معنی اونو بخوبی فهمیده!.
نگاه پدر بر حوض سیمانی بسیار کوچک گوشه ی حیاط خانه ی  همسایه ی ماسیده بود حوضی که در اثر زلزله تقریبا همه ی آب آن بیرون ریخته و خالی شده بود و  دو ماهی قرمز کوچولو در باقیمانده آب حوض به شدت برای زنده ماندن تلاش میکردند کسی دست پدر را گرفت و اورا از جا بلند کرد پدر آرام و لرزان به طرف حوض سیمانی رفت دو دست خون آلودش را در ته مانده آب حوض فرو کرد رنگ آب شد رنگ ماهی های کوچولو ! مقداری آب و دو ماهی کوچولو را برداشت و به جوی داخل کوچه نزدیک شد  در قسمتهایی از ته جو مقداری آب از روزهای قبل باقی مانده بود دو ماهی کوچولو را در ته آب رها کرد ماهی ها در لابه لای علف های سبز ته جو گم شدند و پدر هم در خاطره ی سبز دکترش گم شد در حالی که آرزو میکرد ماهی های کوچولو به قنات قدیمی مهداب برسند که قدیما پر از آب بود و محل باز کفتر کوچولویش و دوستانش. پدر در کنار جوی آب از حال رفته و بیهوش شده بود خورشید پنجه طلا هم انگار از شرم  یارای طلوع از پشت خرابه های ارگ قدیم را نداشت!از دور دستها انگار صدار حزن آلود ایرج بسطامی و صدای فرهاد مهراد می آمد که برای آخرین بار  زمزمه میکردند و صدایشان در هم می پیچید:"  گلپونه های  دشت امیدم ، وقت سحر شد/ فردایی دگر شد/ من مانده ام تنهای تنها/ من مانده ام تنها میان سیل غمها. "گنجیشکک اشی مشی ، بارون میاد خیس میشی می افتی تو حوض نقاشی.........."  
سوم دی ماه 1389 کرمان ح-پ


متخصصین کلینیک
پیام هــای سلامتــی